تبليغاتX
یلدا
یه شب وقتی از دوبی به بانگکوک می رفتم

توجهم به یه زوج خیلی جوان هندی

که هم ردیف من نشسته بودند جلب شد.

معلوم بود تازه عروس/دوماد بودند!

وقت شام مهماندار طبق وظیفش از اونا هم

پرسید:غذای گوشتی/مرغ یا گیاهی میل دارید؟

زن:گیاهی

مرد:گوشت!

زن با تعجب از شوهرش پرسید:گوشت؟!

مرد گفت آره و غذاشو گرفت.

زن مهربانانه: نه عزیزم! خواهش می کنم!

مرد: دوست دارم.......به تو مربوط نیست!

زن:عزیزم بیا غذای منو بخور!

مرد عصبانی: اصلأ هیچی نمی خورم!

زن گریان پس از دقایقی مکث:باشه عزیزم

بخور!...............

مرد اوزگل:نه!

زن در حالی که اشک پهنای صورتشو

خیس کرده بود و از احساس گناه میلرزید

قاشقی برنج و گوشت به دهان خودش گذاشت و

در حالی که قاشقی به دهان مرد هدایت می کرد

می گفت:بخور عزیزم....خواهش می کنم!

ببین منم خوردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 23:42  توسط بابک  | 

تکه ی آتش اگر افتی به جانم مرحبا

گر بسوزانی تمام استخوانم مرحبا

گر که اسکانم دهی روزی کنار خانه ات

تا ابد سکنای تو این جسم وجانم مرحبا

شام یلدا گر بیایی پای آن سرو بلند

سرو گوید:سرو قد ای دلستانم مرحبا

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 20:12  توسط بابک  | 

 شب

           تو دل کویر

خسته از شکنجه ی اشرار

با قل و زنجیر به پا

یه گوشه کز می کردم 

به آسمون زل می زدم

فکر می کردم ستاره ی من داره به من

                                         چشمک می زنه

غافل از اینکه من تو کویر بودم و

برق نگاه یکی تو شهر

تو چشم ستاره بود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 11:23  توسط بابک  | 

همیشه سهم مرا با دیگری تقسیم میکرد

تا اینکه من تنها نباشم...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 16:50  توسط بابک  | 

تصور کن!

داد می زنی من هستم

از اولم بودم

یه دفعه یکی میادو می گه:

اصلا چرا بودی؟!

چرا هستی؟!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 9:28  توسط بابک  | 

عشق یعنی کاروان بی ساربان

عشق یعنی قصه گفتن بی زبان

عشق یعنی یک بیابان تشنگی

پا به پای باد و شنهای روان

رفتن وگشتن همین دورو برا

در پی انگیزه ی در دل نهان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 21:29  توسط بابک  | 

قابل توجه دوستان یلدایی!

من یکی دو ماهی جایی ام که نمی دونم با سیستماشون میتونم فارسی

 بنویسم یا نه ! اگه دیر آمدم معذ ور  هستم!!!

شایدم تونستم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 13:54  توسط بابک  | 

آمدم تا که بگویم اینجا

واژه ای سخت پی خانه ی توست!

کاش بازآیی و بینی خانه

در به در  در پی گل واژه ی توست!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 13:41  توسط بابک  | 

سلام دوستان

من اومدم.

میخوام نظر بدید هم راجع به شعرام

هم اینکه میخوام کمی حقوقیش کنم!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 18:57  توسط بابک  | 

زندگی ...

با تو به یلدا رسیدن است

عاقبت یلدا شود هر چه زندگیست!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 13:7  توسط بابک  |